تارم زمین


+ حاجی آباد

قلعه علی خان نصیرخان حاجی آباد

فریدون جم در خاطره ای از جریان تبعید رضا شاه از ایران می نویسد :

قرار شد اعلیحضرت با شاهپورها ،والاحضرت شمس و مادرشان جمع مسافرین را تشکیل دهند . من قصد داشتم اعلی حضرت را تا بندرعباس همراهی کنم و سپس به تهران بر گردم . بالاخره روز حرکت فرا رسید و ما راه افتادیم . یک شب توقف در یزد و روز بعد به کرمان رسیدیم و در باغی که در نظر گرفته شده بود اقامت کردیم . یک روز اعلی حضرت در ایوان قدم می زدند و من در حضورشان بودم . به من فرمودند “فریدون ، متاسفانه دیگر تانک تمام شد . حالا باید برای من تراکتور برانی . ” چون شگفتی مرا دیدند ، در آرژانتین ملکی خواهم خرید و زراعت خواهم کرد و تو باید برای من تراکتور برانی . عرض کردم قربان من فقط تا بندر عباس در التزام رکاب هستم و با اجازه شما به تهران برمی گردم . برآشفتند و فرمودند کی به شما اجازه دادو صدا زدند سیاه پوش !(تیمسار سیاه پوش فرمانده لشکر کرمان بودند ) . ایشان فورا حاضر شد . اعلی حضرت فرمودند فورا به شاه اطلاع بدهید فریدون همراه من خواهد بود . فورا برای او پاسپورت بفرستید و به انگلیسیها هم اطلاع دهید . به طرف بندرعباس راه افتادیم و شب در رفسنجان توقف داشتیم که از تهران با طیاره برای من گذرنامه فرستادند . روزی ناهار در ده کوچک مخروبه ای توقف داشتیم که چند درخت داشت . اعلیحضرت می فرمودند اگر مابقی عمرم را در همین جا بگذرانم به بهترین جای دنیا ترجیح می دهم . (اسم آنجا به نظرم حاجی آباد بود) شب به بندر عباس رسیدیم . هوا بسیار گرم بود . معلوم شد کشتی “بندرا” در دریا منتظر است . اعلی حضرت فرستادند تا از طرف گمرک بیایند و اثاثیه را بازرسی کنند که فردا نگویند همه جواهرات سلطنتی را با خود برد.ما شب روی کشتی رفتیم و صبح اعلی حضرت به کشتی آمد . از دور ما تماشا می کردیم او با اندوه فراوان به کشتی آمد و از همان اول دایم به خاک ایران نگاه می کردند .

نویسنده : تارم ; ساعت ٦:۳۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٥/٢۳
تگ ها:
comment نظرات () لینک